امشب تمام خاطره هایم طـلایی اند

 

 

وقتی که  خاطرات تو یکـریز می رسد
حال  دلـم  به حالت سر ریز  میرسد


جایی که حس و حال غزل جلوه میکند 
گل واژه های عشق دل انگیز می رسد

 

وقتیکه چشم سبز تو آیینه دار ماست
انگار دل حوالی جالـــیز می رسد


آهنگ این بداهه چـنانم غـمی  فزود
کز  جان من  نوای شبـاویز می رسد


شیرین من کلام عسل گونه ات ز راه
چون خسروی به گُرده شبدیز میرسد


امشب تمام خاطره هایم طـلایی اند
امشب به احـترام تو پایـیز می رسد


حسین دلجووو

 

به برگ گل سرخ باید نوشت

 

به نام خـداوند نیـکو سرشت

که در خلقتش غیر نیکی نهشت

 

همو که چو سنگ جهان میگذاشت
گِل و خاک  میمند با  گُل  سرشت


ز افلاک  خاک و  ز عرشش گلاب 
سرشتش به نیکی همی خشت ،خشت


ز لطف خدایی که در چنته داشت
به مینوی میمـند یک باره کِشت


چون در پرتوی حسن او داشت جای
صلاحش نشد خلق مصنوع زشت


از این روست میمند ، اردیبهشت
«بِه برگ گُل سُرخ باید نِوشت» *

 


 حسین   دلجووو 

 مصرع تضمین :

علیرضا تقی زاده  

 

سینه سبزت مقام اولیاست

 

مادرم، بویی  مطرا، میدهی
بوی خوب  عرش اعلا  میدهی

بوی  دیروزی پر از گل خاطره
بوی شادی های فردا میدهی


بوی اشک  و دامنی یاقوت ناب
بوی ساحل، بوی دریا میدهی

بس نجیب  و ناب و بی آلایشی
بوی مریم ، بوی عیسی میدهی

سینه سبزت مقام اولیاست
بوی دل کندن ز دنیا میدهی

مستجاب الدعوه ای ای مادرم
بوی عطر قٌُرب والا  میدهی

عالمی اشک و غم و دلواپسی
لا به لاي خنده ات جا میدهی

تا که دستت رو به محراب دعاست
در بهشتت عالمی جا  میدهی

زیر سقف اشکهایت  زندگیست
بوی باران های صحرا میدهی

وسعت سبز دلت از ما مگیر
جان مادر بوی گل ها میدهی

حسین دلجووو

 

گوشه  چشم تو راهی دبستانم کرد


رفتی و  یاد  تو هم صحبت  بارانم کرد
سینه ای تنگ تر از فصل  زمستانم کرد
/

من که از شعر و غزل هیچ نمیدانستم
چشم تو آمد و یک باره غزلخوانم کرد
/

باد در روسریت قصه باران می خواند
پچ پچی بود پس آنگاه پریشانم کرد
/

منکه از مدرسه یک عمر گریزان بودم
گوشه  چشم تو راهی دبستانم کرد
/

روستا زاده ای از شوق دلی بر تو سپرد
دست عشق آمد یک مرتبه و عنوانم کرد
/

گر چه دینم حجرالاسود چشمانت ، برد
عاقبت سعی و صفای  تو  مسلمانم کرد


حسین دلجووو

 

دل من پشت سرت کاسه آبی شد و ریخت

 

 

ایکه در بدرقه ات اشک خدا جریان داشت
کاش بازم غزل ماندن مان امکان  داشت
/

دل من پشت سرت کاسه آبی شد و ریخت
آخرین لحظه نگاهت چه قدر تاوان داشت
/

لحظه ی بدرقه آن بغض که آمد به میان
حرفها داشت ولی از همگان پنهان داشت
/

چه مگر جای نهادی بدل یوسف خویش ؟
که هنوزم بدل و جان هوس کنعان داشت
/

گر چه دل دور شد از صحنه  چشمت اما
باز هم چشم  دلم در عقبت جریان داشت
/

آمدم، کاش که هر آمدنی ،رفت نداشت
اینهمه غصه که در رفتن از کرمان داشت


حسین دلجووو

استاد سید علی منصوریان
بانوی شاعر سحر رضایی
همایش کرمان،کوهپایه

 

تمام باغ و دلجو ، رفت از کف

 

سلام ای جعفرم ای مرد هشیار

ز قول من به حاج احمد تو بسپار

 

به حاج احمد بگو دلجو فراوان

سلامت میرساند از دل و جان

 

کنون در مشهد و در شهر طوسی

برای عرض حال و پایبوسی

 

بگو گه مکه گاهی کربلایی

گهی مشهد به پابوس رضایی

 

گهی در لیتیون و توی باغی

گهی در حضرت شاه چراغی

 

بگو گر چه که دلجویی  فراوان

تو را هم دوست دارد از دل و جان

 

ولی  حاجی بدان  اینجا وطن نیست

در  اینجا آب ساعت چل  تومن نیست

 

به حاج احمد بگو اینجا کاخون نیست

دل همسایه از همسایه خون نیست

 

درخت تشنه کام بی زبون نیست

حساب محد نبی و فهلیون نیست

 

مشد قول الکی هم ندارد

مشد بًس ، بلِکی هم ندارد

 

مشد خواجه ربیع و کوه سنگی

مشد خواجه مراد و آن قشنگی

 

مشد جایی شبیه  طوس دارد

همان که قبله دلجوس دارد

 

بگو حاجی تو از این راه پر پیچ

چه خواهی برد از دنیا بجز هیچ

 

تو که عشق زیارت در دلت بود

 مشد ، میمند، جوف منزلت بود

 

تو که در لیتیون کاشانه ات بود

حرم  صد متر زیر خانه ات بود

 

کمی  اجر و ثوابت بیشتر کن

به  حال و روز  اطرافت نظر کن

 

ز بی آبی بگو دلجو دل افسرد

دو پایش رو به قبله کردن و مرد

 

بگو واجب ترین کار، آب دلجوست

که آن یک باغ کل هستی اوست

 

ندادی آب  بر  او ، رفت از کف

تمام باغ و دلجو ، رفت از کف

 

حسین کربلا  بگذار و بشتاب

حین تشنه ی همسایه دریاب

 

حسین دلجووو

 

عزیزم روز میلادت مبارک

به دشت سینه ام خورشید سرزد
به با غم غنچه ی امید  سر زد


به شام شعرهای بی عبورم
چو مهتابی که میتابید سر زد


به نازش تا غزل های مرا دید
همانجوری که او میدید سر زد


گمانم اشک هایم خوب فهمید
چو آنگونه که میفهمید سر زد


لبش سرشار از گل بود و لبخند
به گل هایی که میخندید سرزد


زمین وآسمان  لبریز گل بود
به گلهایی که میبارید سر زد


چو نجوای دعای صبحگاهی
به جانم چشمه توحید سر زد


شبی در ذهن یلدای غزلهام
فروغ خنده ی  ناهید  سر زد


غزل بود و دلش سرشار از عشق
پر از عشق و پر از امید،سر زد


عزیزم  ، روز  میلادت  ، مبارک
که در شهریور من  عید سر زد


«م...م» آمد و چون بزم خورشید
به مهتابی که می تابید  ، سر زد


حسین دلجووو

 

بخدا اشک غزلها همه دامن گیرند

باز کن روسریت تا دلمان وا بشود
ابر دل تنگی مان  راهی فردا بشود


باز کن روسریت تا به تغنای خیال
غزل از دامن مویت سر بالا بشود


دلفریبی همگی حاصل لبهای شماست
بهتر آنست که این غنچه شکوفا بشود


ما که رسوای زمانیم ،خدا را که شبی
مشت مان پیش اهالی زمین وا بشود


دلربایی همه در حدقه چشمان تو بود
وای از آن دم که لبت نیز فریبا بشود


بسکه با فاصله ها قّصه دیرین داریم
وای از آنروز که این وصل مهیا بشود


به خدا اشک ، غزلها همه دامن گیرند
وای اگر  اشک غزل راهی دریا بشود


نازنین دلبر   شیرازی من ، هیچ مخاه
حجم غمهای تو درسینه من جا بشود


حسین دلجووو

 

بر سر کوچه ی میمند زند تندیسم

خواستم از تو بگویم  ز ، خودم  بنویسم
نقطه ها ریخت برآن گردش چشم خیسم


شاعران هر که اسیر دل یک شیطانست
من سرگشته  گرفتار  دو  صد  ابلیسم


بارها توبه  نمودم که ز چشمت برهم
چکنم،عشق سپرده ست به تو تدریسم؟


دلبر و جام می و خلوت و احساس.....خدا
سرزمینی ست که در غربت آن آلیسم


گذر از چشم تو در طاقت «دلجویی»نیست
تا که دلبسته ی آن جلوه ی مغناطیسم

 

من ز چشمان همین عشق تو دیدم روزی

بر سر کوچه ی «میمند» زند  تندیسم


 
در نگاه تو چسان شعر و غزل ساز کنم ؟
تا که مهتاب دو چشمان تو شد ،مهدیسم


حسین دلجووو

 

نقل محفل میشود اشعار ، آب انباریم

 

 

تا که هستم من و در این هستی اجباریم

هیچکس مرهم  نشد  بر  زخمهای  کاریم

/

هیچ شمعی چهره آرای شبانگاهم نشد

هیچ دستی هم  نیامد  از برای  یاری ام

/

شعله های خشکسالی،هستیم را دود کرد

هم خدا آزرده هم خود غرق خویش آزاریم

/

تا که هستم خشکم،اما بعد هایم ،بیگمان

نقل محفل می شود ، اشعار آب انباریم

/

هم چو آن یغمای نیشابوریم که بعد خود

متصل مرهون لطف و طرح استانداریم

/

ای که بعد از رفتنم با حالت غمدیده ای

قصه ها سر میکنی از خاطرات  جاری ام

/

لااقل حالا بیا ای دوست ، بعد از آفتاب

هیچ تاثیری ندارد بیگمان،ب ی د ا ر ی م

 

حسین دلجووو

 

میروم تا که مگر کشف همین راز کنم

 

 

 

 

امشبی کاش شود سفره دل باز کنم
یا که بر بال غزل ها ،سفری ساز کنم

 
یا که امشب به هواداری تو قصه خویش
با همین جاده ی غُربت زده آغاز کنم

 
یا اگر تاری  این  جاده امانم  بدهد...
تار دل با غم عشق تو هم آواز کنم

 
یا که بی حاجت این خط خطی فاصله ها
دست شهپر کنم  و دل  پَر  پَرواز کنم

 
برسانید بر آن  جاذبه ی  راز  و نیاز
ناز کن تا که به طنازی ات اعجاز کنم

 
چشم دریایی او رمز هزاران غزل است
میروم تا که مگر کشف همین راز کنم

 
تا که دلدار من و مهد ادب شیرازست
بهتر آن است که دل ساکن شیراز کنم

حسین دلجووو

 

 

امیر زاهدی ، میمند

 

 

برای عرش نگاهم مسیر عشقم باش

برای کشور جانم سفیر عشقم  باش

برای  شام  غروبم  ترانه ای روشن

برای ملک وجودم ، امیر عشقم باش

 

حسین دلجووو

  به امیر زاهدی عزیز...

برای دلخوشیم روزگار بفرستید

 

دلم  گرفته  برایم  بهار  بفرستید
بهار و باغ و نوای هزار  بفرستید


نگاه سرزده ای طاقت و قرارم برد
محبتی نموده برایم قرار بفرستید


رسید و برد همه اختیار شاعری ام
برای شاعری ام، اختیار بفرستید


سفرمرورقشنگ مدارخاطره هاست
مرور خاطره هایم ،قطار بفرستید


دلم گرفته ز پنهانی حقایق تلخ
شفای درد دلم آشکار بفرستید


برای دلخوشی کوچه باغ اشعارم
ستاره شبِ دنباله دار بفرستید


برای شادی  روح مسافری تنها
صفای باده و بوس و کنار بفرستید


چه روزگار غریبیست،امشبی لطفا
برای دلخوشیم، روزگار، بفرستید


حسین دلجووو

 

اهل عشقم اهل منطق نیستم

کاش میشد دیده ام دریا نبود
در دلم این محشر کبری نبود


کاشکی یک شوق وافر داشتم
در طبیعت بذر جان می کاشتم


یا  که دریای  دل آرام  بود
باده ام در نوش نوش جام بود


کاش دنیا ماًمن غم ها  نبود
یا که اصلن غم در این دنیا نبود


یک نفر آمد سراغ این دلم
کرد  آبی آسمان  ساحلم


نغمه  شادی برویم باز کرد
داستان دوستی آغاز  کرد


آمد و  کنج دلم  ماوا نمود
خویش را در سینه من جا نمود


آمد و بر عشق سازی تازه  داد
دلربایی  در دلم  آوازه  داد


رسم و راه کوچ را تعمیم داد
بر پرستوهای عاشق سیم داد


چشم هایش غم ز جانم میزدود
پنجره بر باغ جانم  می گشود

تا جهانم چرخشی نو ساز کرد
چرخ چرخ تازه ای آغاز کرد


تا که یک روزی هوای سرنوشت
رفت و قانون جدایی را نوشت


رفت و بعد از او به لوح  باورم
روز و شب اشعار تر می پرورم


رفته تا شاید  فراموشش  کنم
ترک لذت های آغوشش کنم


رفتنش شد درد روی داغ ما
رفتنش شد داغ  سهم باغ ما


بار الاها من که در ویرانی ام
میشود آیا که  برگردانی ام؟


یا  شود آیا به قصد یاری ام
رفته ام را باز هم بسپاریم؟


رفت و بر من سخت شد تاوان عشق
جان من میبود و  همی جانان عشق


این همه در عاشقی پاییدمش
کاش میشد باز هم میدیدمش


تا دلم شیدای جانانش کنم
تا که جان با عشق قربانش کنم


عاشقم من ،قلب عاشق بی ریاست
قلب عاشق ماًمن عشق خداست


روز و شب از درد هجران نگار
می نویسم شعر های ماندگار


شعر هایم درد بسیار من است
اشک من امضای اشعار من است


اهل عشقم اهل منطق نیستم
من ز درد عشق ، فارغ نیستم


پای عشق خویشتن جان،سوختم
تا که رسم شاعری آموختم


شعرها محصول اشک و رشکهاست
نقطه هایم رد پای اشک هاست



حسین دلجووو

 

بارها و باره ها و بارها

ای نگاهت بهترین ابزارها
در  بلندای خم   پرگار  ها

 

ای بسا رفته ست گاه دیدنت

عده ای بیچاره  در دیوارها

 

باز هم افتاده کارم روی کار

بار ها  و  باره  ها  و  بار ها

 

 در خیابان ها نرو تا نشنویم

بوق بوق  شوق ماشین دارها

 

باید از شان شما باشد بعید

در خیابان  اینچنین اطوارها

 

بی گمان از موی تو الگو گرفت

دست باد و موج گندمزارها

 

رمز چشمت غرق ترفندست چون

وعده های  مَکر  استعمار ها

 

سعی کن ازکوچه مسجد نرو

وقت  شرعی موقع افطار ها

 

بعد تو چشمان من مشغول شد

مثل نشت شیر آب انبارها

 

مصریان را منتظر بگذاشتی

تا که بی رونق کنی بازارها

 

مشت و سندان بود گویا حرفمان

پشت اشک آن همه  اصرار ها

 

از خم  ابروی تو الگو گرفت

شهرداری در سَر  بولوارها

 

چشمهایت میتراشد باز هم

خرج سریال پدر سالار ها

 

لااقل برگرد و برگردانشان

داعشی ها قوم آدم خوارها

 

حسین دلجووو

 

همایش کرمان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لابلای خاطراتم ردپایی مانده است
کاروانی رفته، پژواک صدایی مانده است

ازدوچشمم دور شدسوسوی دمسازی،ولی
در مسیر اشکهایم جای پایی مانده است

ناخدایی داشتم در بحر طوفان زای عشق
ناخدایم رفته اما، ربنایی مانده است

شاعری اندیشه من نیست اما بعد از او
در خیال خاطراتم ادعایی مانده است

در ضمیر روستایی زاده ای افسرده دل
عطر آغوش عزیز دلربایی مانده است

روی  تاق  انتظار شعر های غرق اشک
قاب عکس کوچکی از آشنایی مانده است 

حسین دلجووو

 

 

مهره های سیاه می آیند مهره های سپید میسوزند

 

بر سر و روی رفته از یادی،برف و باری نشسته میبینی

شیر بی یال و هیبتی امروز، در قفس پای بسته میبینی

 

رشته های سیاه کوچیدند،در بلندای روزهای سپید

رسته های سپید روییدند ،رسته ها دسته دسته میبینی

 

یک زمان هم تبارخسرو بود،حال واحوال ذوق شیرینش

حالیا بیستون   و فرهادی ، بی تبرخرد و خسته میبینی

 

 مهره های سیاه می آیند ، مهرهای سپید میسوزند

گرچه گاهی همین تبادل را، در نگاهی خجسته میبینی

 

آسمان تلخ بایگانی کرد دفتر قصه های جانسوزش

حال در قاب عکس مواجی،پیرمردی شکسته میبینی

 

 حسین دلجووو

 

این قاب دلم بود که بشکستی  ﻭ ﺭﻓﺘﯽ

 

 

 

ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺸﺖ ﻗﻔﺲ ﺭﺳﺘﯽ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ
ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﯽ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ

 
ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ نگاه من و تو ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ
ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ  ﭘﯿﻮﺳﺘﯽ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ

 
ﻧﻔﺮﯾﻦ ﺑﻪ من و بخت من و چرخ جفاگر
ﭘﯿﻤﺎﻥ ﺳﺮ ﭘﯿﻤﺎﻥ ﺷﮑﻨﯽ ﺑﺴﺘﯽ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ

 
ﭼﻮﻥ ﺧﺎﻃﺮﻩ  ﻏﻨﭽﻪ ﯼ ﭘﺮﭘﺮ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺑﺎﺩ
ﺩﺭ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﯼ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ

 
یک قاب کنون از تو لب تاقچه مانده ست
این قاب دلم بود که بشکستی  ﻭ ﺭﻓﺘﯽ

 

حسین دلجووو

 

ییلاقی چشمان تو یاغی ترمان کرد

 

 ای ماه ترین  دلخوشی  روی زمینم

بگذار که  چشمان تو  را  سیر ببینم

/

بگذار  که  بر روی  لبت  شعر  بکارم

بگذار که در  سایه چشمت بنشینم

/

ییلاقی چشمان تو یاغی ترمان کرد

جیرانِ من ای دلبر  قشلاق  نشینم

/

از روز ازل بسته ی گیسوی  تو  بودم

تا بوده چنین بوده و تا هست چنینم

/

باشد که ز چاک سر پیراهنت امشب

دزدانه دو تا  میـوه ی ممنوعه بچینم

/

در شهر شدم شهره به لامذهبی و کفر

وقتی تو شدی مذهب و پیغنبر  و دینم

/

از برکه  میمند به سرچشمه  شیراز

من آمده ام  چشم تو  را  سیر ببـینم

 

حسین دلجووو

 

هزارو سیصد و اندی ستاره سر زده است

 

 

بیا که خاطره هایم دوباره سر زده است
به بطن کوره جانم  شراره سر زده است


ز ناز سبز دو  چشمت ، حوالی  شیراز
غزل غزل، گل یاس بهاره سر زده  است


دلم خوشست به اینکه میان جمع رقیب
ز ماه  چشم نگارم ، اشاره سر زده است


ز شوق جلوه ی دلبر ز قالب  شعرم
غزل غزل جگر چارپاره سر زده است


چه میشود که شبی بوسه را ورق بزنیم
شبی که از افقم  ماه پاره سر زده است



شبی در آسمان دلم  باش تا که بنویسم
هزار و سیصد و اندی ستاره سرزده است


 حسین دلجووو

 

مراسم رونمایی کتاب «بخاطر چشمهایش»

با سلام...


در روزهای پایانی همایش «دل عالم»  در مورخه دوم مرداد ماه سال نود و پنج، در کرمان که به لطف دوستان عزیز و مسئولین برگزاری  همایش، همچون بزرگواران ، محمد امیری ، جناب عبدی،بانو دکتر فاطمه لشکری،دکتر علی مظفر ،استاد فردوسی،دکتر مینا آقازاده،و..... جناب سید علی منصوریان عزیز که یکی از مدیران تلاشگر همایش بودند، برگزار گردید ،محبت یاران بر این قرار گرفتت که مراسمی جهت رونمایی از مجموعه اشعار بنده بنام  ،، بخاطر چشمهایش،، داشته باشند

که در این مراسم چند تن از شعرای کرمان و میهمان پیرامون اشعار این کتاب صحبتها و نقطه نظرات ارزشمندی ارائه دادند..

در این مقول از محضر اساتید ادبم ، بانوان و آقایان بزرگوار و ارجمندم...

 

 جناب  دکتر علی مظفر

جناب محمد امیری دوماری
دوست غزل آفرینم جناب عبدی گرامی

جناب کمال حسینیان عزیز

  دکتر فاطمه لشکری «راحیل کرمانی»

  سرکار دکتر مینا آقازاده والاتبار

و استاد متواضع و خوشمرامم،جناب فردوسی

و دیگر شرکت کننده گان و منتقدین والاتبارم ،

کمال تشکر و قدر دانی را دارم... .

 

ما جای شعر خون دل خود سرشته ایم

باشد که  دوستان  به  نظر  کیمیا  کنند

 

یا حق.....

 

 

 

استاد منتقد جناب دکتر علی مظفر بزرگوار

 

 

 

 

جناب سید حسن عمادی سرخی طنز پرداز برجسته دیار طوس

 

جناب کمال حسینان و  استاد سید علی منصوریان عزیز مسئول همایش

 

 

جناب محمد امیری دوماری عزیز یکی از مسئولین همایش

 

 

 

جناب هوال زیباری عزیز شاعر متذوقی از کردستان عراق

 
برای تک تک عزیزان ارزوی توفیق و تحقق زیباترین ارزوها و خواست هاشون دارم...


حسین دلجووو

شعرای برجسته همایش کرمان

در حاشیه همایش سعادت زیارت دوست خوبم،حامد عسکری بزرگوار و

خلیل جوادی عزیز ،همچنین شاعر متذوق کورد تبار «هوال زبیاری»

از شمال عراق نیز سعادتی مضاعف بود

 

این سلامم که پر از عطر غزلخوانیهاست

هدیه ای پیشکش محفل کرمانی هاست

.

زیره آورده ام ای دوست ، خدا را مددی

که نمادی ز هبوط  خوش ارزانی هاست

.

عرق شرم کزاین قافیه ها می بارد

همه شرمنده این کسوت مهمانی هاست

 

مهرتان  جلوه تندیس شب و ماه و کویر

عشقتان ارگ ترین باور ویرانی هاست

 

چشمتان حاصل تلفیق گل و دار و ترنج

که  نماد هنر محشر ایرانی  هاست

 

عشق شعریست که درچشم شما زندانیست

چشمتان تیره ترین حجره پنهانی هاست

 

بادگیر دل ما سرخوش چشمان شماست

موی تان تافته ی باد پریشانی هاست

 

دود کن عطر دوسیبت که غزل ساز کنیم

تا که دنیا به مراد دل قلیانی هاست

 

و کمی شهد شراب از رطب بم بفشان

که دلم طالب سرمستی  نصرانی هاست

 

این همه شعر که از چشم شما می بارم

قطره ای از دل دریایی کرمانی هاست

 

دل بریدن ز شما در کف دلجویی نیست

این سلاحیست که در قبضه زنجانیهاست

 

من کمی بیشتر از عشق  شما را  دیدم

عشق راه و روش بچه دبستانی هاست *

 

حسین دلجووو

 

 

همایش تیر ماه کرمان

 

دوستان عزیز در اواخر تیرماه امسال «95»فرصت آن را یافتیم تا در همایش شعر و ادب «دل عالم» کرمان باشیم

و سعادت دیدار دوستان شاعر از سراسر کشور باشیم


یکی از محاسن این گردهمایی علاوه بر استماع زیباترین گزیده اشعار عزیزان

دیدار با شاعر محبوب ،چون حامد عسکری بزرگوار و خلیل جوادی عزیز بود

که برای منی که سالها با غزلیات حامد عزیز و طنزهای خلیل نازنین مانوس بودم

غنیمتی شایان و موجب مسرتی وافر بود..

و اجازه بدین اینو فراموش نکنم که عرض کنم این دو عزیز آنچنان در کسوت تواضعی دلپذیر و مرامی چشمه سان و زلال ، همانگونه که  از چهره های ادبی انتظار هست با دیگر شعرا و دوستدارانشون برخورد میکردند که واقعا ستودنی و قابل تقدیر بود..

 

======

 

تاهمیشه شکوه دریا باش،موج باش و همیشه پویا  باش

تا همیشه چو پسته کرمان،سبز باش سَر  و  شکوفا  باش

.

مثل شهد زلال چشم رطب ، در بلندای نام  ماهـانی

مثل خرمای صادراتی بـم ،  سهم توصیفهای دنیا باش

.

مثل مهتاب دل نواز کویر ، در حریم دلم گل افشان شو

مثل خورشید جانفزای بهار ، در هوای طلوع فردا باش

.

مثل قالی اصل کرمانت ، با گل و بوته هم عقیده بمان

تار و پودت  قداست عشق و ،در دل عالمی فریبا باش

.

یاسهای شکفته می گفتند ، با شما سهم دلبری دارند

عطر جانبخش زیره ها گفتند،تاابد هم ترانه ی ما باش 

.

نور باش وطـــراوت  باران،تا غزل در پگاه  تو بدمد

روز وشب در ردیف شعر ترم،مثل لبخند پسته پیدا باش

.

تا ابد درحریم  دشت  کویر   ،آسمانت ستاره باران باد

خارج از زجرهای تاریخت ،مثل کرمان همیشه دریا باش

 

حسین دلجووو

 

شیر بانوی ناز کردستان دل من را ببر به جبهه خویش

 

  دختری از حوالی عشقی ، از حوالی کوی دلداری

دختری از حریم باران در، دامن تپه های گل کاری

/

دختری که نشسته در شعرم ، با تمامی دوست دارم ها 

شعرهایی که از تو میگویم،شعرهایی که دوست میداری

/

آنچنان دلنواز و محبوبی ، که نگنجی به چارچوب غزل

مثل  تصویر  ناز  قلک ها ، روی  قلیان اصل  قاجاری

/

من خودم آمدم درون قفس، در حصار سیاه مژگانت

بخدا هیچ جا نخواهم رفت،گر درش هم  تو  باز بگذاری

/

چون چکاوک شدم که میمیرد ،پشت خط سیاه مژگانت

گر مرا هم ز یاد خود ببری، از قفس یا که چشم برداری

/

من خودم دل زدم  به دریایت ، زیر پا له کن و بسوزانش

یا بکش  تا که باورم بشود ، عطر این لحظه های بیداری

/

شیر بانوی ناز کردستان، دل من را ببر به جبهه خویش

تا ببینم که خوب می جنگی،تا ببینم به عشق سالاری

/

عشق یک اتفاق عادی نیست، انفجاری زقلب وآیینه هاست

بایدم بی امان کنم توصیف ، بایدش مثل جان  نگه داری

 

 

حسین دلجووو

 

 

چقدر خط خط این جاده ها ورق بزنم؟

چگونه شکوه کنم از جفای فاصله ها
به پیش چشم تو در انتهای، فاصله ها

چگونه میشود آیا سکوت کرد و نگفت
غزل غزل ز تو از ماجرای فاصله ها ؟

چقدر خط خط این جاده ها ورق بزنم
چقدر شعر و غزل ها برای فاصله ها؟

کنون که ماه جمالت طلوع کرده ، بیا
که اشکِ بوسه بکارم بجای فاصله ها

قدم گذار بچشمی که از تو روشن شد
که عاشقانه کنم من فدای فاصله ها

کنون خوش آمدی ای آشنای دیروزی
خدای اشک من و ناخدای فاصله ها

حسین دلجووو

 

تو و یکعمر طنازی من و عمری شکیبایی

تو آن رویا ترین خوشبختی دنیای فردایی 

که با تو  میشود فردا بنام عشق رویایی

 

تو  دریا چشمی و در حجم مردابم نمیگنجد

که بی تو سر کنم در خلوتم با چشم دریایی 

 

ماندند شاعران ماندند در توصیف اوصاف

دلارآیی و زیبایی و شهلایی و شیدایی

 

تو و یکعمر شیدایی من و عمری غزلسازی

تو و یک عمر طناز ی من و عمری شکیبایی

 

ز یادت پر شده شب های تنهایی و اندوهم

ز بسکه در فسون و عشق ورزی بی مهابایی 

 

پرستش میکنم با جان و دل عطر حضورت را

مقدس می سرایی ای غزل خوان اهورایی *

 

حسین دلجووو

بیت تضمین ،سرخوش پارسا

 

البته دل میکند آهنگ بی جا ، بی خیال

 

بی خیال  روزگار و مهر دنیا ، بی خیال
روزگار انگار مهرش نیست با ما بیخیال
/
عمر سر شد بسکه او امروز و فردا میکند
سهم دنیامان شده امروز و فردا ،بیخیال
/
ماه من پیدا و پنهان بس زما دلبرده است
حالمان چون ماه شد پنهان و پیدا،بیخیال
/
تا بناز چشم مریم گونه اش جان میدهد
جان سپردم گر بپای آن مسیحا، بیخیال
/
گر چه دل گاهی هوای دیدنش پر میکشد
البته دل می کند آهنگ بیجا ، بی خیال
/
طشت رسواییمان از بام این شهر اوفتاد
عشقشان گر کرده مارا سخت رسوا، بیخیال

حسین دلجووو

 

در را برویش باز کن  ،مهسای خوبم

امشب صفا آغاز کن ،مهسای خوبم 

آغوش مهرت باز کن ،مهسای خوبم

 

بر اوج  دستان سپیدت بال بگشای

سوی دلم پرواز کن ،مهسای خوبم

 

ای ناز تو راز و نیازی ،عاشقانه

تا میتوانی ناز کن ،مهسای خوبم

 

گرمای آغوشت سونای دلنوازیست

با گرمی ش اعجاز کن ،مهسای خوبم

 

بابا شب میلاد تو شعری سروده

شعر قشنگت ساز کن ،مهسای خوبم

 

بابا کنون با کوله باری از غزلهاست

در را برویش باز کن ،مهسای خوبم

 

حسین  دلجووو    

  

 

به فتوای غزلهای تو حافظ نیز جامی زد

کمال من ، عزیز من ، چرا ما  را  رها کردی

به ترفندی و افسونی ز سر ما را  تو وا کردی

 

تو با سید جدیدا  دست در طرح غزل بردی

سپس دست قدیمی دلبرت را در حنا کردی

 

به فتوای غزل های تو حافظ نیز جامی زد

لسان الغیب را  جانا  چرا در  ماجرا کردی

 

تو ای یاس  پر احساسم،تو دلدارم،تو استادم

به ناز گوشه  ی چشمت ببین با ما  ،چها کردی

 

به جان سید مهدی گر رسد دستم به دامانت

ببارم بوسه بر رویت ز  بس در سینه جا کردی

 

برو  با سید خندان  بخوان اشعار غمناکت

کنون که محفل« ققنوس» در تهران به پا کردی

 

جوایز را نمی خواهم مگر از تو چه ها مانده؟

فقط یک مشت دل بودت، که آن هم نقد ما کردی

 

خلاصه گر چه مردودم به شعرت نیک میدانم

خودت با عشق پایم را به مکتب خانه وا کردی

 

حسین دلجووو

 

 

خبر دهید به دلجو که خانه آذین کن

دوباره بوی دل انگیز عید می آید
دوباره در دل تنگم امید می آید
/


خبر دهید چکاوک به آشیانه رسید
همان که از قفس دل پرید ، میآید
/


مسافرم ز خَط نیک شهر داده خبر
که با قدمش غصه ها بعید می آید
/


دوباره چشمه شعرم زلال میجوشد
که از شمال خزر با سپید می آید
/


برای قفل دلم از صفای دلبندم
ز زاهدان نگاهم ، کلید می آید
/


هموکه دل بصفای مرام خود برده است
همو که عشق به میدان کشید میآید
/


همو که بین هزاران گزینه ی موجود
مرام و عشق و محبت گزید،می آید
/


همو که در ره خدمت برای میهن خویش
بسی مرارات هجران کشید، می آید
/


همو که در دل من با طلای احسانش
گل محبت و عشق آفرید ، می آید
/


خبردهید به دلجو ،که خانه آذین کن
که عید آمده عطر «سعید» می آید


حسین دلجووو
به پسر عزیزم سعید  ...